نجم الدين ابو الرجاء قمى

137

تاريخ الوزراء ( فارسى )

خدمت او آمد ، دست خاصبك از تبريز كوتاه شد . شعر : و قد يخرج الحاجات يا ام مالك * كرائم من رب بهن ضنين خاصبك مصلحت ملك نگاهداشت ، چنان نمود كه به دل‌خوشى تبريز از دست بداد ، اما سرخى روى او از تب گرم بود ، نه از طرب . سلطان مسعود با شوكتى تمام روى به كوهستان نهاد ، و اتابك بوزابه و حواشى استقبال مصاف كردند ، و بسيجيدهء نبرد ( 120 ر ) شدند . جماعتى كه خواص سلطان سليمان بودند ، او را گفتند : اگر دست اين جماعت غالب آيد ، ترا بگيرند ، و سلطنت سلطان محمد را باشد . اتابك بوزابه با تو همان كند كه با برادرت ملك سلجق كرد . او از اين سخن هراسان شد . شب از ميان لشكر بيرون رفت ، و راه رى برگرفت ، « اتخذ الليل جملا » تا ديگر روز اتابك بوزابه و امير عباس منتى دانست ، از آنكه گفته‌اند : الملك عقيم ، متفرق گشتند ، اتابك بوزابه به فارس رفت ، و امير عباس به حدود دامغان و مازندران ، و ناصر الدين قنلغ‌ابه به قلاع قزوين . بر اين وجه متفرق شدند . سلطان مسعود به رى آمد و جاولى جاندار به زنگان مقام كرد . سليمان ، سلطان مسعود را استقبال كرد و مفارقت او از اتابك بوزابه و امير عباس منتى دانست ، از آنكه گفته‌اند : الملك عقيم ، غافل بود . روز شراب خوردند . بعد از آن ملك سليمان را گرفتند ( 120 پ ) و به قلعهء برجين بردند . درد مى كه او را دادند ، برق بودند كه دروغ بسيار گويد . استقبال ملك سليمان چون استقبال مجد الدين آمده ، كه سلطان مسعود بن سبكتكين را كرد ، بر عهدى و ميثاقى ، تا او را بگرفت ، و هندوان و سكريان را بر وى موكل كرد ، تا پيش او به شكم برمىافتادند ، و پاىها روى او مىكردند ، همچون كاغذ بود كه چون پشت شود ، با پيلوران افتد . روزگار رنگ‌آميز بدعهدتر